|
|
|
|
من که بازم اومدم سلام دوست جونای خوبم من بعد از تقریبا ۱ هفته که از ۶ ماهگیم میگذره اومدم از تولد ۶ ماهگیم براتون بگم جونم براتون بگه که اولش حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم چه خبره ولی از اونجایی که مامان جونم لباس خوشگلامو تنم کرده بود فهمیدم که حتما یک خبری هست بعد از ظهر هم با مامانم رفتیم خونه خاله شهرزاد آی این خاله منو چلوند فکر کنم از طرف همتون ماموریت داشت مامانم هم برام کیک خوشمزه درست کرده تا اینو شنیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و کاری کردم که زود بریم خونمون داشتم میگفتم وقتی لباسامو پوشیدم ای منتظر شدم دیگه خسته شدم و شروع کردم به..... بعله بازم رفتم سراغ کفش بعد از اینکه از خجالت کفشه در اومدم بازم دیدم حوصلم داره سر میره که مامان جونم به دادم رسید و.. اینو داد دستم اولش هر کاری کردم نمیتونستم بخورمش برای همین تصمیم گرفتم بچلونمش ای کیف میداد اینم نشد آخه یکی پیدا نمیشه بگه این مهمونامون کی میخوان بیان به به مثل اینکه صدای شما رو شنیدن و تشریف آوردن دیگه فکر کنم وقت تولد بازی شد چون مامان جونم کیک خوشمزه شده بود اینم منم و کیک و کادوهام بابا جون ولم کنین برم سر وقته کیکه بازم نشد به این کیکه حمله کنم باشه نوبته منم میشه مامان خانمممممممممم اینم آخرین عکسم فقط اشکامو داشته باشین ها خیلی خوشحال میشم به من سر میزنید منم همتون رو دوست دارم. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه مهربونهایی که تو این مدت امتحانات با من و مامانی جونم همراه بودن آخیششششششششششششششششش تموم شد این امتحانها بلاخره تموم شد خسته شدم بسکه به مامان و بابا جونم گفتم درس بخونید برای آینده خودتون خوبه وای وای خیلی سخت بود آخه هر دوشون هم شیطون هستن منم که جدی خلاصه جونم براتون بگه که حسابی بهشون سخت گرفتم دیروز هم با مامان جونم رفتم امتحانشو داد و جوابشم گرفت نمرشم خیلی خوب شد اینم نتیجه تلاش من بود بگذریم قبل از امتحان وقتی رفته بودیم استخر از همه بچه ها عکس زیر آبی گرفتن که منم از مامی جونم خواستم ۲ تا از عکسها را برای شما بذاره اینجا سعی کنین به خودتون مسلط باشین و قبل از دیدن عکسها حتما بین دندوناتون چیزی بذارین تا زیاد به دندونهای نازنینتون فشار نیاد به به ویانا خانمی چه واردم هستین به زیر آبی رفتن این آخری را هم وقتی داشتم توی خشکی تمرین شنا میکردم توسط مامان خانمی که حالا برای خودش عکاس ماهری هم شده گرفته شده . منتظر خبرهای ۶ ماهگیم باشین جای نرین من زود بر میگردم ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه اونهایی که مهربونن اینو داشت باشین تا من زوده زود برگردم با یک عالمه چیزهای خوب
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به روی ماه همتون اومدم بگم فقط اینو ببینید ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت
سلام به همه دوستای خوبم ممنونم که برای مامان و بابا جونیم دعا کردین گرفتند در یک فرصت مناسب که بین امتحاناتشون وجود داشت از خجالت من در بیان و منو با خودشون ببرن گردش و تفریح تا منم خستگی در کنم آخه منم پابه پا شون درس میخوندم دیگه نزدیک خونمون از این شهر بازیهای سیار اومده بود قرار شد منو ببرن اونجا که بازی کنم و خوش بگذرونم ولی از اون اول تا آخر که ما اونجا بودیم این سوال بی جواب برای من پیش اومده بود که راستی راستی برای من رفته بودیم اونجا یا........... در هر صورت رفتیم و کلی هم چیزهای خوشمزه مثلا برای من خریدن که باز هم همشو خودشون خوردن و من باز هم ترجیح دادم همون شیر خودم را بخورم که هم خاصیت داره و هم سالمتره ای وای یادم رفت بگم برای شما هم یک چیزهای آوردیم فکر کنم یعنی حتما شما این خوراکی را خوب میشناسین آخه شما بگید من چی بگم به مامی جونم شما هم تو چشام خوندین چی میخواستم بگم این آخری را هم تقدیم میکنم به همه اونهای که درست فکر کرده بودن. چرا من نمیتونم با این اسباب بازیها بازی کنم ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت اولا سلام به همه دوستای گلم
دوما من میخوام برم از دست این مامان خانمی شکایت کنم باشه باشه براتون میگم چرا مامان خانم این روزها امتحان دارن و سخت مشغول درس خوندن هستند واصلا وقت ندارن بیان و برام پست جدید بنویسن منم که نمیتونم دوستامو منتظر بذارم همش دارم غر میزنم ولی کو گوش شنوا ولی من دست بردار نیستم تازگیها مامانم کتاباشو میاره و وقتی من میخوابم پیشم میشینه و درس میخونه البته اینم بگم که با این همه نازی که من دارم فکر نکنم مامانم حواسش به درسش باشه و قصه از اونجا شروع شد که من مثل همیشه خواب بودم و مامانم هم پیشم بود و من در یک فرصت مناسب که مامان منو تنها گذاشته بود یواشکی از خواب بیدار شدم و رفتم سراغ جزوه های مامانم آی دلم میخواست همشونو بخورم کنم ولی نشد که نشد بازم این مامان خانم دوربین به دست مچ منو گرفت البته شما خودتون میدونید که من کم نمیارم یدونه از اون خنده هام تحویلش دادم قضیه تموم شد ولی با همه این حرفها لطفا برای مامان جونم دعا کنید امتحانشو خوب پاس کنه در عوض مامانم هم قول میده بعد از امتحاناش تند تند آپ کنه. راستی یادم رفت بگم یک وقت نگید خوب بابایی بنویسه که اونم سرش خیلی شلوغه و باید کلی امتحانهای سخت سخت بده .لطفا برای هردوشون دعا کنید. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت برای اینکه فکر نکنین من به به نمی خورم باید این عکسها رو هم بذارم اینجا شکلات خوردم اینجا ماست (که خیلی هم دوست دارم) خوردم اینجا هم که موز میخورم این یکی کمی ترش بود از مزه گز خوشمان آمد ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه دوستهای گلم گفتم بیام یکی دو تا از عکسهای مراسم کفش خوری براتون بذارم تا بعدا مفصل خدمت برسم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ