|
|
|
|
سلام به همه دوستای خوبم که با پیغامهای خوشگلشون گل خنده را به روی لبهای من میارن بازم من بعد از تقریبا ۱ هفته اومدم تقصیر منم نیست نویسنده این وبلاگ این هفته کلی سرش شلوغ بود منم که دختر خوب حرفی نزدم تا خودش شرمنده بشه و بیاد زودی برام بنویسه بریم سر اصل مطلب چند روز قبل از شروع ۷ ماهگیم در یک اقدام شوک آور و البته خوشایند یعد از اینکه کلی با خودم تمرین کردم که اول به کدومشون شوک را وارد کنم وقتی هنوز درگیر شوک وارده بودن زود گفتم ماما برای تولد ۷ ماهگیم هم با مامان بزرگم و بابا و مامان جونم رفتیم استکهلم قابل توجه رژینا جونم هوا خیلی خوب بود و منم خوشحال و کلی بهم خوش گذشت ولی تا یادم نرفته میخواستم به مامان و بابا های مهربون که این همه برای ما زحمت میکشن یک نکته را یاد آوری کنم وقتی ما رو میبرین جاهای شلوغ و ما رو توی کالسکه میشونید با اعصاب ما بازی میکنید میگید چه جوری الان براتون میگم کلی چیزهای قشنگ میبینید که گاها ما رو هم فراموش میکنید لنگ و پاچه (ای وای حرف زشت زدم) ببخشید فقط یکسری پا میبینیم که تند تند اینطرف و اونطرف میرن اونوقت وقتی ما بی تابی میکنیم هی از خودتون حرف در میارین و به ما تحویل میدین که چی شده عزیزم گشنته ما رو از اون تو دربیارین و تا ما هم از مناظر اون بالا لذت ببریم آخه شما خودتون ببینید اون بالا چه خبره از نکته آموزشی که بگذریم میریم سراغ تولدم .خونه دوست بابایی برام تولد گرفتن و منم برای اینکه جلوی مردم باعث بشم مامان و بابا جونیم غرور کسب کنند بعد از کیک و تولد بازی شروع کردم ۴ دست و پا راه رفتن دیگه خودتون میتونید بفهمید که چه احساسی بهشون دست داد اینم من با کیک تولد ۷ ماهگیم البته از تعجب این که یادشون نرفته تولده منو موهام کمی سیخ شدن این مسافرت ما کلی حرفهای دیگه هم داره که تو پست بعدی براتون مینویسم ماجراهای من و مامان بزرگ در آخر لازمه که روز مادر را به همه مامان های گل البته با کلی تاخیر تبریک بگم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به مهربونترین انسانهای روی زمین میدونین فردا من ۷ ماهه میشم ولی نمیدونم چرا خبری نیست ولی هرچی فکر میکنم میبینم موقعیت خیلی مناسبه مثلا مامانه بابا جونیم پیشمونه و این باعث میشه ما خیلی خوشحال باشیم ولی نمیدونم چرا هیچ سروصدایی نیست چی....میگین بد عادت شدم نه بابا من که چیزه زیادی نمیخوام یک کیک خوشمزه با یک عالمه عشق و محبت و صد البته کادو های خوشگل همین حالا از همه این حرفها بگذریم شما فکر میکنید خبری میشه منتظرم باشین حتما اگر خبری شد براتون تعریف میکنم پ.ن....راستی تولد ۷ ماهگی یلداجونم و تولد ۱ سالگی فرین جونم و همه بچه های وبلاگی مبارک پ.ن .۲....تعدادی از دوستان معنی اسم منو سوال میکنن اگر دوست دارید ریشه و معنی اسم من یا هر اسمی که براتون تازگی داره را بدونید میتونید به این آدرس مراجعه کنید و هر اسمی را که میخواهید در قسمت انتخاب نام جستجو کنید امیدوارم تونسته باشم کمکتون کرده باشم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه مهمانان همیشگی این خونه به به من باز اومدم با یک عالمه خبرهای عشقولانه چند روز پیش عروسی دعوت داشتیم و باز من مونده بودم با یک سوال همیشگی بله درست حدس زدین مونده بودم چی بپوشم خلاصه بعد از کلی جستجو بلاخره تصمیم گرفتم پیراهن صورتی خوشگلم را که مامان جونیم در نهایت سلیقه و دقت برام خریده بود را بپوشم چه میشه کرد نمیتونم دلش را بشکونم باید فعلا به سلیقه ایشون احترام بذارم دیدین گفتم مامانم خیلی برام زحمت میکشه ...قبول کردین راستی من نفهمیدم این گلای خوشگل چرا تا منو دیدن غش کردن بعله اون شب هم مثل همیشه دلبری و از این حرفها راستی یک چیزی .......به نظرم مردم این دوره زمونه خیلی خوش سلیقه شدن چون همش منو نگاه میکردن و البته خدا کنه منو با خوراکی اشتباه نگرفته باشن میگما منم کم بلا نیستم ها یواشکی خوب بلدم دید بزنم توی این عروسی یک اتاق خیلی خوشگلی بود و منم هوس کردم یواشکی برم توی اتاق ولی.......یک چیزی کم بود کسی نبود باشه....نوبت منم میرسه بگذریم وقتی کسی پیدا نشه منم میخوابم تا اسب سفید و.....شاهزاده و..... این حرفها بیان به خوابم ممنونم که مثل همیشه به حرفهام گوش کردین پ.ن ...در اینجا لازمه که از مامان صباجونم برای کار قشنگی که انجام داده بودن تشکر کنم. ممنونم مامان صبا جونی ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه دوستای خوبم که دوستم دارند و دوستشون دارم.
ممنونم که به من سر میزنید وبرام پیغامهای قشنگ میگذارید با مامان و بابا جونیم رفته بودیم کنار یک دریاچه با صفا ولی از اون جایی که همه خوراکیها مخصوص بزرگترها بود و به من هم چیزی نمیدادن در یک عملیات انتحاری مرغابیه بیا منو بخورررررررررررررر وایییییییییی نمیدونم چرا منو نخورد منو نجات دادن ولی بازم من گرسنم بود و این دفعه یک چیزه خیلی خوشمزه پیدا کردم و تصمیم گرفتم تنهایی همشو خودم بخورم همشو خوردمها ولی بازم گرسنم بود این بارم با اسباب بازیم سرمو گرم کردم ولی یادتون باشه که مامان جونم و بابایی همیشه به فکر من هستند ولی من یکمی عجله دارم این روزها سر مامانم شلوغه آخه یک مهمون عزیز داریم مامانه بابا جونیم از ایران اومدن پیشمون . ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ