|
|
|
|
سلام به همهء دوستان مهربانی که صبورانه من را در تمامی مراحل رشدم همراهی میکنید و
با پیامهای دلنشینتان روشنی آینده ای رنگین را به من نوید میدهید بعد از یکهفته پر هیاهو برگشتم با یک عالمه عکس های خوشگل و خبرهای خوشگل تر... هفته گذشته مصادف بود با ۸ ماهگی من و این یعنی دوباره تولد و تولد بازی ولی این دفعه من دوتا تولد دقیقا روز تولد ۸ ماهگیم خاله ندا جون مامان آقا روبین اسپایدرمن زحمت کشیده بودن و برای من درمنزل خودشون یک تولد خوشمزه گرفته بودن که من و روبین جونم کلی کیف کردین. قبل از اینکه بریم مهمونیه تولد بازی مامانم منو فرستاد حمام تا برای تولدم آماد بشم خوب این من بودم تو حمام همش هم داشتم برای خودم آواز میخوندم که پیرهن آبیمو بپوشم یا پیرهن سیامو خلاصه کلی درگیر بودم با خودم که دیدم مامان جونم برام لباس آماده کرده و آماده شدیم و رفتیم خونه روبین جونم و با روبین کلی توی حیاط بازی کردیم. نشد این دفعه هم پسرها برنده شدن بیا رانندگی کن در ضمن یادت نره من بستنی هم میخوام. آخه بسکه حواسم پرت میشه به بازی هنوز نتونستم بودم غذامو بخورم و اجازه نداشتم بلاخره منم غذامو تموم کردم و رفتم پیش روبین جونم که بازم خاله ندا زحمت کشیده بودن ....همه میگن موقع تولد هر آرزویی بکنیدبرآورده میشه منم داشتم از خدا میخواستم که همه پدر و مادر های مهربون را برای ما بچه ها و ما بچه ها را هم برای پدر و مادر هامون حفظ کن خدایا همه بچه های که به نوعی دارن مورد اذیت و آزاد قرار میگیرن نجاتشون بده به همه فرشته های کوچیکت که برای این دنیا آمادشون میکنی پدر و مادری خوب عطا فرما به پدر و مادر ها توان و قدرت بده تا بتوانند ما را در محیطی امن پرورش بدن خدا جونم اینم جریان تولد ۸ ماهگی من .البته فرداش مامانم برای خودمون تو خونه یکبار دیگه تولد گرفت حالا بریم سراغ کارهایی که تازه یاد گرفتم بعدش هم در حال تهیه یک نقشه هستم برای حمله به کابینتهای آشپزخونه و کمدها که بدون کوچکترین مشکلی اونجا را تصرف کنم. همچنان در انتظار رویش دندانهایم لحظه شماری میکنم. ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه دوستای خوشگل و نازو خوشمزم بله اون بالا رو درست خوندین من و آیناز جونم را با یک کشتی تفریحی که برنامه های مخصوص بچه ها رو داشت ببرن دانمارک و اینجوری بود که اولین سفر دریایی من آغاز شد بعد از ظهر میرفتیم و شب هم توی راه بودیم و فردا عصری برمیگشتیم و حتما خوش میگذشت و البته با دلتنگی برای باباجونیم اول که وارده کشتی شدیم از همه بچه ها با شکلات پذیرایی کردن و به هممون مداد رنگی و کاغذ دادن برای نقاشی به منم دادن خیلی کیف کردم که نگفته خودشون فهمیدن من چه نقاش ماهری هستم اینم من در حال کلنجار رفتن با شکلاتی که بهم داده بودن بعد رفتیم و اتاقهامون رو تحویل گرفتیم .البته من فکر کنم اگر من نبودم مامانم از پس کارهاش بر نمیومد جه میشه کرد بلاخره مامانمه منم باید بهش کمک کنم دیگه بعد از اینکه کارهامون را انجام دادیم با مامان و خاله آذر جون و آیناز خانمی رفتیم روی عرشه کشتی البته من اینفدر دلم میخواست یک جک پیدا کنم و ادای تایتانیک رو دربیارم ولی پیدا نشد منم از خیرش گذشتم اینم منم روی عرشه کشتی نمیدونم چرا بعضی ها قیافه هاشون هی بهم میریخت و اینجوری میشدن بگذریم .....توی این سفر برنامه های خیلی خوبی برای بچه ها داشتن البته بچه های بزرگتر مثله آیناز خانمی حسابی کیف کردن منم همش با مامان و خاله جون بودم و با هم رفتیم توی اتاقی که پر از اسباب بازی بود برای بچه هایی همسن من که سرمون گرم بشه در این عکس هم منو میبینید که مشغول بازی هستم وای که من چقدر عسلیم وقتی کلی خسته شدم با مامان جون رفتیم دوپینگ کنیم ولی نمیدونم چرا یهو با مامان دست به یقه شدیم گوش نمیده و همچنان یقه من تو دست مامانم اسیر شده بود بابا جون یقمو ول کن خانم اینم از این بعدشم دیگه رفتیم خریدو گشتیمو و منم حسابی دیگه خسته شده بودم برای همین وقتی رسیدیم به اتاقمون من بیهوش شدم فرداش هم همش بازی بود و کلی انرژی مصرف کردم و کلی خوش به حالم شد در اینجا میخوام از مامان و خاله آذر جون و آیناز عسلی به خاطر این مسافرت تشکر کنم اینم وقتی که برگشتیم به نروژ و فکر کنم از قیافم میفهمین که چرا پکرم تنگ شده بود و منتظر بودم تا زودتر ببینمش اینم منه متفکر و منتظر این بود سفر نامه من فردا هشت ماهم میشه و دیگه دارم برای خودم خانمی میشم سرعت حرکتم به حالت چهاردست و پا و با روروک با سرعت نور برابری میکنه و کسی به گرد پام هم نمیرسه. هنوز دندونهام در نیومده ولی لثه هام حسابی میخواره طبق نامه ای که از دفتر من به مامانم ابلاغ شد تا اطلاع ثانوی باید از تمامی وسایلی که برای زیبایی خونمون چیده چشم پوشی کنه تا من بتونم بدون هیچ محدودیتی در رفت و آمد باشم و هر کاری دلم خواست انجام بدم. همچنان در لحظه ای غفلت دستمو میگیرم به هرجا که دم دستم باشه و بلند میشم...آواز زیاد میخونم و در حال اتمام دوره تکمیلی دلبری هستم اگر خدا بخواد میخوام برای دکترا امتحان بدم در آخر نکته ای را باید ذکر کنم اونم اینه که این خونه هر هفته شنبه ها آب و جارو میشه و منتظر دیدار شما میمونیم.دوستتون دارم و ممنونم که به من سر میزنین این عکس هم به همه شما که اینقدر خوبین تقدیم میکنم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت بابایی جونم
روزی که میخواستم آماده سفر بشم و زندگی جدیدی را در کنار کسانی که خداوند برایم تعیین کرده بود شروع کنم دچار ترسی ناشناخته بودم زمین بودند مژده دادند که خالق تمام هستی برایت از بین بهترین مخلوقاتش پدرو مادری نیکو.. مهربان و با گذشت انتخاب کرده که قلبی گشوده به عشق دارند و مهری به گستردگی جهان... که در سختیها همیشه یاورت هستند و در شادیها همراهت...که برایت بهترینها را میخواهند.. و برای رسیدن به هدفشان از هیچ کوششی دریغ نمی کنند...که تو بعد از سالها خواهی فهمید که گوهرهایی گرانبها در کنارت داری و من بعد از ۷ ماه و ۳ هفته و ۴ روز که از آغاز زندگی جدیدم در کنار شما می گذرد به این نتیجه رسیدم که بهترینه بهترین فرشته ها را در کنار خودم دارم که گرمای نفسش و آغوش پر مهرش و لبخند جاودانه اش برایم امن ترین پناهگاههاست که در آغوشش به آرامشی بی نهایت میرسم. گرچه در ایران زندگی نمیکنیم ولی این دلیل نمیشه من به عنوان یک دختر ایرانی از شما به خاطر همه عشقتان سپاسگزار نباشم پدر عزیزم روزت مبارک خیلی دوستتون دارم. ویانا ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام و صدتا سلام به همه شما که اینقدر خوبین وای وای میبینم که خوشگلا هنوز وسطن و دارن دور از جونشون خودشونو هلاک میکنن با هم خوشگلا باید برقصن .....خوشگلا باید برقصن....... خوب خسته نباشین ممنونم از احوال پرسی ها من و مامان بهتر شدیم و مشغول لذت بردن از بقیه تعطیلات هستیم. این هفته میخوام طبق قولی که داده بودم یک دی جی ماهر و ناز دار را بهتون معرفی کنم این شما و این دی جی پس چرا نشستین یالا بلند شین ........ باشه باشه خسته شدین از این آهنگه ...... راستشو بخواین منم دیگه خسته شدم .....پس بریم که آهنگ بعدی را با هم گوش کنیم ...ژستو دارین دیگه ..عجب کار هیجان انگیزیه این دی جی شدن اینم به خاطر گل روی شما یک سی دی دیگه میذارم يكي از عاشقي اون يكي از قشنگي گفته خب دیگه برای امروز کافیه منم برم ببینم چاره چیه این آهنگ هم تقدیم میکنم به آوین رزی ...یسنا ... مهرسا و مهسا و کیانا و ملودی و همه و همه دختر های نازه وبلاگستان از طرف همه بابا جونیهامون به همه گل خانمی ها ای دخترم تاج سرم از برگ گل نازک ترم ما هم خیلی دوستتون داریمممممممممممممممممم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت
سلام به همه دوستای خوبم از اینکه دیر کردم ببخشید اول اینکه بابا جونیم مختصری سرماخورده بودن و از اونجایی که من بابایی تشریف دارم ودلم غش میره برای اینکه برم بغل بابا جونم نتیجه میگیرم که منم سرمابخورم خانم هم خیلی ویانایی تشریف دارن و در تمام مدت در حال چلوندن من هستن بازم نتیجه میگیرم که مامان جونم هم سرما بخوره داریم روی سنفونی بتهون کار میکنیم یعنی که هر دوتامون مسابقه سرفه کردن گذاشتیم این از این حالا بریم سراغ خودم من توی این مدت کلی کارها یاد گرفتم اولیش اینکه وقتی نشستم یدفعه میخوام بخوابم یعنی بیفتم خودمو کنترل میکنم تا احیانا به سر مبارکم آسیبی وارد نشه ولی خوب بعضی وقتا هم از کنترل من خارج میشه و انوقته که یک کوچولو گریه با یک عالمه نازو عشوه چاشنی این زمین خوردن من میشه. بریم سر بعدی داشتم براتون از هنرهام میگفتم پایه هاشو بگیرم و بلند بشم ولی نمیدونم چرا مثل این کشتی گیرها تو ضرب آخر سرم میخوره به یک جایی و من مجبور میشم بیفتم باورتون نمیشه این همون میزست که من طبق معمول اول مزشو امتحان میکنم بعد به کارهای دیگم میرسم حالا میریم که عملیات بلند شدن را انجام بدیم ای بابا مامانم را باز کی خبر کرد من اصلا نمیفهمم این دوربین رو کی داد دست مامانم آهان حالا فهمیدم میخواد از من فیلم بگیره ولی من از مامانم زرنگترم دیدن گفتم بازم تیرش به خطا رفت هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا راستی تا یادم نرفته بهتون مژده بدم که توی پست بعدی میخوام از معروفترین دی جی اسکاندیناوی تعریف کنم پس یادتون نره حتما به من سر بزنید سعی میکنم تا شنبه این پست را براتون بذارم پس تا شنبه خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت بازم سلام به همه کسانی که اینجا رو خونه خودشون میدونن دفعه گذشته قول داده بودم در مورد خودم و مامان بزرگم براتون بنویسم . مامانه مامانم وقتی که به دنیا اومدم پیشم بود وقتی هم که هنوز راه صحیح دلبری را نیاموخته بودم از پیشمون رفت خیلی دوستش دارم و منتظر دیدارشون میمونم ولی میرم به سراغ مامانه بابا جونیم که اومدن پیشمون پیشمون هستن و من کلی باهاشون جورم و خیلی هم بهم خوش میگذره یادتون میاد رفته بودیم استکهلم با مامان بزرگم و وقتی توی قطار نشسته بودیم و منم بغل مامان بزرگم بودم برام چندتا سوال پیش اومده بود آخه میدونید چند نفر دیگه هم پیشمون نشسته بودن ولی من نمیدونم چرا برام کمی جدید و عجیب بودن برای همین هی مجبور میشدم نگاهشون کنم بعدش باز خودمو نگاه کنم آخه رنگامون با هم فرق میکرد این بود که برای من جالب بود که خیلی کنجکاو شدم زیادی نگاهشون میکردم ولی بعد یدفعه یادم اومد قبل از اینکه به این دنیا بیام فرشته های این رنگی هم دیده بودم اینم منم بغل مامان بزرگ جونم بعدش رفتیم توی شهر و در کنار هر جای تاریخی و یا مهمی که به نظرشون میرسید عکس میگرفتیم منم که بدم نمیاد از عکس گرفتن کلی خوش به حالم میشد راستی یک چیزه دیگه من بعد از دیدن این عکسی که بعد براتون میزارم بازم حس کنجکاوی گل کرد ولی این دفعه به مامان بزرگ جونم گیر دادم چرا پسرتون شبیه من شده کسی جوابم رو نمیده دیدن راست میگفتم ولی بین خودمون باشه من فهمیدم قضیه چیه مامان بزرگم یک پسر خوشتیپ مثله من میخواسته برای همین از خدا جون درخواست کرده پسرش شبیه من بشه در آخر باید بگم مامان بزرگ عزیزم خیلی دوستتون دارم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ