|
|
|
|
سلامی به همه دوستای گلم از نزدیکای قطب شمال
امیدوارم همگی خوب و سلامت باشین براتون تا اونجا تعریف کرده بودم که توی خونه مامان بزرگم با دایی ها کلی خوش میگذروندیم و کسی هم بهمون کاری نداشت برای چند روز با مامان جونم اومدیم تهران پیش مامانی و بابایی بابا جونم یعنی مامان بزرگ و بابا بزرگ خوبم که تا اون روز منو ندیده بود و من هم مشتاق بودم تا زودتر ببینمشون و خودمو تو اون دل مهربونشون حسابی جا کنم که البته فکر میکنم موفق هم بودم چی بگم که تهران هم به من خیلی خوش گذشت اونجا هم هر کاری دلم میخواست میکردم البته بازم باید تذکر بدم که من اصولا دختر خیلی خوبی هستم و کسی رو اذیت نمیکنم فقط یک کمی کنجکاوی میکنم که اون هم طبیعی بود آخه شما بگین بازی کردن با میز تلویزیون اشکال داره من که کلی کیف میکنم تازشم سر سفره مامان بزرگم سبزی خوردن خوشمزه میذاشتن که من کلی باهاش بازی میکردم نمیدونم چرا دهنم میسوخت بفرمایین شما هم میل کنید چی بلند تر بپرسین لطفا آهان ببینین از اینها میگم ها شما مواظب باشین نخورین دهنتون میسوزه ها از من گفتن بود اوا یادم رفت بگم که من هر جا میرم سریع آشپزخونه رو فتح میکنم چیه بازم که پیدام کردی من از دست این مامانم با دوربینش به کره ماه هم نمیتونم فرار کنم نمیذاره به کارم برسم شما بهش یک چیزی بگین آخه تهران که بودیم برای مامان بزرگم مهمون اومده بود فکر کنم اومده بودن منو ببینن آخه خودشون یک پسره کوچولوی با مزه داشتن ببینینش چه نازه اسمش سام و ۲ماه و نیم از من کوچیکتره بزارین ببینم چه نسبتی با بابا جونیم داشت آهان یادم اومد نوه خاله بابا جونم بود اولش غریبی میکرد ولی تا من براش دست زدم و تشویقش کردم زودی اومد طرفم و با هم کلی دوست شدیم نمیدونم این پسرها چرا اینقدر ناز میکردن ولی بلاخره با من دوست می شدن خودتون ببینین البته حالا نوبت من بود که ناز کنم یک روز هم با مامان بزرگم و مامانم رفته بودیم بیرون مغازه گردی یک پسری اونجا بود که اونم با مامانش اومده بود تا منو دید اومد طرفم و به هیچ وجهی هم تصمیم نداشت دست از من برداره اینم جریانه تهران رفتن من که خیلی هم بهم خوش گذشت و جای بابایی رو هم حسابی خالی کردیم باز من و مامانم برگشتیم ارومیه البته توی این سفر بیشتر از همه به من خوش گذشت مامانم کمی خسته شده بود ولی اصلا به روی خودش نمی یاورد ولی من خودم میفهمیدم برای همین سعی میکردم دختر خوبی باشم توی ارومیه هم کلی دوست پیدا کرده بودم همسایه مامان بزرگم دوتا بچه داشتن که یکی از من بزرگتر بود یکی هم ۱ ماه کوچیکتر با اونها هم کلی دوست شده بوده و با هم بازی میکردیم البته اسمهاشون یادم رفته بعدا از مامانم میپرسم و اسم دوتاشون رو مینویسم تا بعدها یادم بمونه ببین ببین کوپولو میای با من بازی کنی نخیر اینم نازش زیاده اصلا روابط عمومی خوبی نداشتن . این بچه های که من دیدم خودتون هم که دیدین تو هر دوتا پست نوشته بودم منم دیگه خسته شدم و رفتم با ماشینش تنهایی بازی کنم راستی یک چیزی بگم بعد از لگن بازی کارتن بازی هم خیلی مزه میده امتحان کنید حتما مشتری میشین بسه دیگه برم هم شما خسته شدین هم خودم باید برم به کارهام برسم همتون رو به خدای بزرگ میسپارم دوستتون دارم و منتظر دیدارتون هستم راستی کسی خبر نداره حسین و مامانش کجا رفتن ؟ ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به روی ماه همه دوستای گلم یکبار هم ما بد قولی کنیم چی میشه مگه ؟ خوب بریم سراغ سفر نامه من و مامان جونم در ایران که در چند قسمت براتون تعریف میکنم شروع سفر من و مامان جونم اینجوری بود که اول رفتیم ترکیه و بعد رفتیم تبریز چون می خواستیم بریم پیش مامان بزرگ و دایی هام که در ارومیه بودن و این بهترین راه بود که هم مامانم اذیت نشه هم من زیادی خسته نشم خلاصه بعد از خداحافظی با بابا جونم راهی شدیم وقتی رسیدیم بدون معطلی رفتم بغل مامان بزرگم فکر کنم یک چیزهایی یادم بود که غریبی نکردم و یکی از دایی جون هام هم اومده بود تا ما رو ببرن ارومیه سرتون رو درد نیارم یک روز بیشتر طول نکشید که من سر از همه چی دربیارم و راه ارتباط با هر کسی رو پیدا کنم و وقتی مهمون میاد دیدنمون بدونم چه جوری میتونم بیشتر دلشو ببرم خیلی کیف داشت هیچ کسی بهم هیچی نمیگفت البته منم تا دلم خواست هر کاری کردم و خیلی هم دختر خوبی بودم و به مامانم هم اجازه دادم کلی از این سفرش لذت ببره تازشم اینقدر خوبه آدم برای دایی هاش خودشو لوس کنه کلی نازتو میکشن و کلی هم خوش به حال تو میشه و هم اونها آخه خودتون ببینید میشه برای این اداها چلونده نشد البته اینم بگم که مامانم از قبل به همه تذکر داده بود که منو نچلونن فقط میتونن از راه دور حرص بخورن منم عجب فیلمی هستم برای خودم ها خلاصه از دایی ها اصرار و از ویانا خانمی که من باشم عشوه و ادا برای خودمون فیلمی بودیم آی میخندیدم بهشون آی میخندیدم یک روز هم یکی از دوستای مامانم با پسرش اومدن دیدنمون منم اون روز کلی کلاس گذاشته بودم و خودم ازشون پذیرایی میکردم خواهش میکنم بفرمایین تعارف نکنین خونه خودتونه پسر دوست مامانم اسمش علی سان بود تقریبا ۴ ماه از من بزرگتر بود ولی نمیدونم چرا هی خجالت میکشید ایناهاش اینو میگم ها .خلاصه که نشد حسابی با هم بازی کنیم راستی شما تا حالا سوار لگن شدین خیلی کیف داره تازشم از هواپیما سواری بیشتر مزه میده میگین نه ...شما هم امتحانش کنید دیدین گفتم فکر کنم دیگه خسته شدین منم برم براتون یک آهنگ خوشگل بذارم تا خستگیتون در بیاد و چشمای خوشگلتون بیشتر از این خسته نشه این جریان ادامه داره زیاد منتظرتون نمیذارم راستی تا یادم نرفته بگم که بابا جونم روزت مبارک آخه امروز روزه پدره و من از همینجا به همه پدرهای خوب و مهربون روزشون رو تبریک میگم و امیدوارم همیشه سایه شما رو سر ما بچه ها باشه البته میدونم تو همه جا امروز روز پدر نیست ولی اینجا امروزه و من به بابا جون خودم و پدر روبین جونم و پدر آیناز خانمی و پدر رژینا جونم این روز رو مخصوص تبریک میگم. در ضمن یلدا خانمی و آوین جونم۱۱ ماهگیتون مبارک منم فردا ۱۱ ماهه میشم هورااااااااااااااااا دوستتون دارم و منتظر دیدارتون هستم ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم من که برگشتممممممممممممممم که واییییییییییییییییییییییی اینقده دلم براتون تنگ شده اومدم بگم من و مامانی برگشتیم خونمون با یک عالمه دلتنگی برای همه مخصوصا برای بابا جونی خودم اما هنوز یخمون آب نشده اگه اجازه بدین .. یکشنبه اول وقت که بیاین به خونم سر بزنین میبینین که با کلی ماجراهای شیرین بازم باهاتونم و براتون از همه کارهایی که یاد گرفتم و همه چیزهایی که دیدم حرف میزنم البته بگم ها من مشکلی ندارم ولی باید همه عکسام رو مامان جونم آماده کنن و استارت رو بزنیم فعلا این یکدونه رو داشته باشین تا برگردم خیلی دوستتون دارم و منتظر دیدنتون در این خونه هستم. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به روی ماه همه دوستای ناز و خوشگلم
اینقده دلم برای همتون تنگ شده که نگو و نپرس مخصوصا برای بابایی جونم که دیگه خیلی دلم تنگ شده پنجشنبه به امید خدا برمیگردیم خونمون و پست بعدی سفرنامه من و مامانی به ایران شروع میشه با کلی عکس و خاطره شنیدم که نروژ برف اومده و زمستون قبل از من برگشته امسال شاید برم برف بازی چون بزرگتر از پارسال شدم و میتونم کلی از این روزهای خیلی کوتاه و سرد اینجا یک جوری لذت ببرم حالا برگردیم یک خورده به عقب و جریانات قبل از سفرم رو با هم دنبال کنیم ؟شما میگو دوست دارین اون مدلی که ایران درست میکنن رو نمیگم ها این مدلی که اینجا میخوریم البته فکر کنم رژینا جونم و روبین جونم هم دوست داشته باشن من که کلی کیف میکنم با لیمو خیلی مزه داره بفرمایین شما هم امتحان کنید چند وقت پیش با مامانی میخواستیم بریم بیرون و طبق معمول مامانی خانم منو زودتر حاضر کردن و رفتن که خودشون هم حاضر بشن ولی یادش رفت در آشپزخونه رو ببنده و نتیجه این شد که میبینید بازم فضولی من گل کرد البته خودم دیدم که همه دوستام یک جورهایی به این مکانه خوشمزه علاقه دارن و سعی میکنن تمام وقتشون رو در آشپزخونه سپری کنن آخه خیلی کیف میده اینم بگه که آشپزخونه رفتن فقط الان مزه میده این مامان خانمها فکر نکنن ما بزرگ بشیم میتونن از زیر کار در برن و همه کارها رو بندازن گردن ما یادتون باشه اصلا از این خبرها نیست این مامان خانم ما حاضر نشدن هنوز بابا جون خوب من حوصلم سر میره اونوقت مجبور میشم برم کل خونه رو بریزم بهم و برای خودم سرگرمی درست کنم آخه زود باش دیگه مامان جونم خوب تا من و مامان خانمی بریم به کارهامون برسیم شما هم بیکار نشینید برید به وبلاگهای دوستای دیگم تا من هفته دیگه که اومدم براتون کلی حرف دارم الان هم تا مامان جونم منصرف نشده برم بغلش و با هم بریم یک دوری بزنیم ممنونم که به خونه من سر میزنین و منو تنها نمیزارین منم دلم برای همه مخصوصا آقا روبین گل.. اوستا خان ..آوین جونم رژینا خانمی ..فرین خانم ...یاسین و خواهر جونش .. حسین و آواز خوندنهاش شاینا خانم عسلی که روز به روز نازتر میشه .. یلدا جونم ..ایلیا و دختر خاله دوشس خانم با کلاس..ستایش خانمی که رفته شمال ... آقا کسرا خوشتیپ صبا جونم که نمیدونم چرا خاله دیگه نمینویسه و دلم براش خیلی تنگ شده بردیا جونم ...رکسانا خانمی و ملکه یسنای یکم ..شازده صبا خانم کیمیا و نازنین جون و هانا که تازه به دنیا اومده و میثم و ندای عزیز تینا و سینا..مهرسا و مهسا....کوشا و رزی و رایان وکیانا جونم و آقا رایان گل .. مانی خان پهلون... از همه مهمتر آیناز خانمی جون خودم و همه دوستای که اسمشون از قلم افتاده خیلی تنگ شده و میخوام بگم دوستتون دارم . منتظرم باشین با خبرهای جدید بر میگردم. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه دوستای مهربونم که همیشه به من لطف دارن و مرتب جویای حالم میشن چند روز قبل از اینکه با مامان جونم برم ایران رفته بودیم دانشگاه تا منتظر بابا جونیم بمونیم و با هم بریم بیرون اینقده خوب بود همه منو نگاه میکردن و حتما پیش خودشون
منم برای اینکه از قافله عقب نمونم خودمو با دفترهای مامان خانم سر گرم کردم و شروع کردم به کسب علم و دانش یه چیزه بامزه نمی دونم چرا وقتی می خوام کاری رو انجام بدم زبونم میاد بیرون داشتم میگفتم یواش یواش دیدم بهتره به همون روش سابق خودم ادامه بدم و به جای خوندن بخورمش فکر کنم مزش هم بهتر بود به به واقعا خوشمزه بود آی دوستای گلم که مامان و یا بابا جونتون میرن درس بخونن امتحان کنین خیلی مزه میده خصوصا قسمتی
خلاصه که بعد از کلی دفتر خوردن تشنم شده بود نمیدونم چرا وقتی یک جایی میریم که همه ساکتن یهو آدم دلش می خواد سر و صدا ایجاد کنه و هوسهای جورواجور میاد سراغش مامان خانمی هم سریع یک شیشه آب دادن به من غافل از اینکه من مدتهاست زیر تظرش گرفتم و میبینم که خودش داره یک چیزه دیگه می خوره که رنگش قهوه ای تازه بخار هم ازش بلند میشه نمیدونم چرا این مامان ها فکر میکنن میتونن ما رو گول بزنن هر چی توش رو نگاه میکنم اونی که مامانم میخورد رو پیدا نمیکنم از خیر آب خوردن گذشتم و شروع کردم به کاوش در اطرافم نمیدونم پس چرا این بابا جونیم پیداش نمیشه این استادشون مگه نمیدونه ویانا خانمی منتظر آقای پدر نشسته حالا که اینطوری شد منم اون کاری رو که نباید بکنم میکنم تا اینا باشن زودی کلاسهاشون رو تموم کنن تا یک دختر خانم
اینجوری شد که همه بسیج شدن تا بابا جونیم زودتر بیاد پیش من دندونامو که دارین تو عکس مامانم هم برای اینکه بیشتر آبروش نره زودی منو گذاشت توی کالسکم و دبرو که رفتی پیش بسوی آقای پدر به به اون کیه که دون دون داره میاد سراغ من اوا این که بابا جونیمهههههههههههههههههههه اینم جریان دانشگاه رفتن من من و مامانم حالمون خوبه و قثط دلمون خیلی برای بابا یی تنگ شده و جاش پیشمون خیلی خالیه از همه دوستانی هم که دعوتمون میکنن بریم پیششون تشکر میکنم ولی جریان ایران رو بعد از اینکه برگشتم براتون مفصلا تعریف میکنم اینم روزهای آخر بود که مامانم داشت چمدونهامون رو میبست و من مونده بودم کدوم کرم رو برای خودم انتخاب کنم آخه نیست پوستم خیلی لطیفه میترسیدم زیادی
شما بگین کدوم رو انتخاب کنم خوب تا هفته بعد که دوباره بیام و از خودم و کارهام براتون بگم همتون رو به خدا میسپارم دوستتون دارم و منتظر دیدارتون هستم.
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ