|
|
|
|
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلامی دوباره به همه دوستای خوبم و مامان و باباهای گلشون اولش باید براتون بگم که این یک پست تقریبا طولانی هست چون شاید ۱ ماهی مامانم فرصت نکنه بیاد و براتون بنویسه البته هر شنبه میاد ولی شاید فقط فرصت کنه چند تا عکس بذاره براتون دلیلشم اینه که مامان جونم باید پروژشون رو تا اول سال جدید میلادی تحویل بدن به اضافه کلی کارهای دیگه و رسیدگی به من و بابا جونم هم از مهمترین کارهای مامانیم هست برای همین شایدتا اوایل سال میلادی که میشه تقریبا ۱۱ دیماه به بعد اینجا فقط با عکسهام به روز بشه ولی بعدش حتما جبران میشه به سلامتی و میمنت منم مهدکودکی شدم و قدم در راهی گذاشتم تا به آینده ای مطمن برسم جریان از این قراره که از اونجایی که مامان و بابا جونم درس میخونن و کار هم باید بکنن و ما بچه ها که توی ایران نیستیم از وجود مادر بزرگهامون هم محرومیم پس باید چیکار کنیم بله باید مثل یک بچه خوب سرمون رو بندازیم پایین و بریم مهد کودک برای همین من هم تصمیم گرفتم که خیلی راحت این قضیه رو قبول کنم تا هم خیال مامان و بابا جونم راحت باشه هم خودم کلی دوست پیدا کنم این شد که من وارد مهد کودک شدم کلی بچه هست که هیچ کدوممون حرف هم رو نمیفهمیم چون خیلی هامون هنوز بلد نیستیم حرف بزنیم از مهمترین خوبیهای مهد کودک رفتن اینه که روی پای خودت می ایستی و باید تقریبا بیشتر کارهاتو خودت انجام بدی البته اینم بگم که من هنوز کوچولو هستم و باید همه اینها رو یاد بگیرم وراه طولانی در پیش دارم ولی از اونجایی که همه دوستام میدونن که من به کمد و کشف اون چه علاقه ای دارم باید بهتون بگم که خدا رو شکر اینجا هم کلی کمد داره که من باید ازشون سر در بیارم و ببینم توش چه خبره نه بابا چیزی نبود توش فقط همین لنگه کفش توش بود چرا چپ چپ نگام میکنین خوب فقط همینو پیدا کردم از دست این خانم محلم همینجوری منو ول کرده رفته نمیگه این ویانا خانمی میخواد بشینه رو صندلی برم کمکش کنم آخه من حرفمو به کی بزنم اصلا ولش کن خودم میتونم منت هم نمیکشم ولی به موقع اش تلافی میکنم اوا راستی یادم رفت خانم محلمم رو بهتون نشون بدم ببینین چه تلاشی داره میکنه که به من اسم این حیونها رو یاد بده نمیدونه که من خودم همشو بلدم ولی گذاشتم راحت به کارش برسه آخه خوب نبود روز اول حالشو بگیرم بعد از این کلاس نقاشی داشتم با همین خانم محلممون مثلا داره به من یاد میده ولی خودتون نگاه کنید حواسش یکجای دیگه است باید بفهمم تو سرش چی میگذره به من میگه آبی کدومه خوب معلومه دیگه بذارین بهش بدم این مداد آبی رو تا فکر نکنه با بچه طرفه آخه خوب معلومه دیگه خانم جان این آبیه آخیش حالشو گرفتم باید بهش یاد آور بشم که من یک بچه ایرانیم با کلی هوش و ذکاوت که متاسفانه شماها ازش بی نصیبین خوبه همینو بهش بگم خیالم راحت میشه آخه بچه های خودشون هیچی بلد نیستن فقط بلدن بشینن جلوی تلویزیون و از مغزشون کار نکشن توی این سبد هم کاغذهامون رو میریزیم بعد از تعطیل شدن هم با مامان جونم رفتیم یک جا که دوست مامان هم بود تا اونها با هم حرف بزنن و من هم شیطونی کنم بس که با هم حرف زدن من خسته شدم و از دوست مامانم میخوام که منو بغل کنه و بشون رو پاش آخه میدونم مامانم باز هوس عکاسی زده به سرش میشه لطفا منو بغل کنید ببینی چی پیدا کردم اینجا اوا چرا همچین میشم من کج و کوله میشم من فکر کنم خواب آور بوده شما تا حالا رژ لب خواب آور دیده بودین باشه خودم فهمیدم خسته شدین الان تمومش میکنم قبل از خداحافظی لازمه که چند تا تولد را که در آینده نزدیکه تبریک بگم یواش یواش داریم به یک سالگی آوین جونم و یلدا خانمی و خودم نزدیک میشیم من از همینجا به همه دوستای خوبم که توی این ماه تولدشونه تبریک میگم . راستی شاید مامانم نتونه بیاد و جواب محبتهاتون رو بده و توی خونه های زیباتون از قول من بنویسه خواهش میکنه به خوبی خودتون ببخشید و بهش این فرصت رو برین که به کارهاش برسه در عوض مامانم هم قول میده حسابی تلافی کنه دوستتون دارم و منتظر دیدارتون هستم. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت سلام به همه دوستای گلم
این هم آخرین پست از جریان مسافرت من به ایران همه اتفاقاتی که افتاده بود هم در ارومیه و هم در تهران براتون با عکس گزارش کردم فقط مونده برگشتمون توی هواپیما که براتون میگم با مامان جونم وقتی سوار هواپیما شدیم برای اینکه راحت باشم لباسهامو عوض کردم و از اونجایی که کنجکاوی امونم نمیده راه افتادم تا ببینم توی این هواپیما چه خبره و چرا هی این خانمها اینورواونور میرن شاید منم تصمیمی برای آیندم گرفتم و بهتره که از حالا در مورده همه چی بدونم خودمونیم چه کیفی داره این وسط راه رفتن بگو چرا این خانمها همش دارن این وسط برای خودشون می گردن تازه هی هم الکی لبخند میزنن که یعنی ما خیلی خوش اخلاقیم .. بذارین منم امتحان کنم ببینم میشه اوا اینا چرا خوابیدن پس من به کی لبخند بزنم آخه نخیر فایده نداره بذارین ببینم این خانومه چی میگه ... بگو... جانم چی میخوای آخی میخواد آشغالها رو جمع کنه باشه بفرمایین اینم آشغال منه اوا نکن همچین این چرا منو بغل کرده منو بذار پایین خانم من فقط اومده بودم به کار شما ها رسیدگی کنم حالا به روتون میخندم باید بغلم کنین اصلا همین شما که منو بغل کردین بفرمایین ببینم چرا این چراغه قرمزه آخیش ازشون ایراد گرفتم گذاشتنم زمین زودی برم پیش مامان جونم تا نیومده خب اینم از این نه نه نه جایی نرید ها پست جدیدی توی راهه که تا دقایقی دیگه به روز میشه منتظرم باشین با دوتا خبر دارم میام ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 توسط مامان ویانا| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ