عیدتون مبارک
عیدتون مبارک.
مامانم هم به همه مامانهای عزیز عید وتبریک میگه و برای همتون آرزوی سلامتی داره.
راستی عیدی من یادتون نره.![]()
![]()
این را هم از من به جای عیدیتون قبول کنید.![]()

عیدتون مبارک.
مامانم هم به همه مامانهای عزیز عید وتبریک میگه و برای همتون آرزوی سلامتی داره.
راستی عیدی من یادتون نره.![]()
![]()
این را هم از من به جای عیدیتون قبول کنید.![]()

از دیشب یک موضوعی فکر من و پدرش را به خودش مشغول کرد بود.
آخه امروز گل خانم وقته دکتر داشت و برای چکاپ و واکسن باید
میبردیمش.بابا جونش میگفت چرا پدرها باید موقع واکسن زدن بچه ها را نگه دارند؟که من گفتم برای اینکه راحتتر میتونند احساسشون را کنترل کنند ولی بابایی بعد از کمی فکر در حالی که زیاد هم از این قضیه راضی نبود گفت ..آخه این خیلی بی انصافیه![]()
خلاصه ساعت ۱.۳۰ انجا بودیم .اول قرار شد وزن و قدش را اندازه بگیرند
و بعد برویم برای واکسن.
دختر گلم ۶ کیلو و ۲۱۰ گرم وزنش بود و ۵۹ سانت هم قدش![]()
رفتیم به اتاق بعدی که باز هم یکسری کنترل کردند و خانم پرستار
پرسید مامان و یا بابا ویانا خانم را نگه میدارند تا واکسن بزنم ؟ من هم نگاهی به بابایی کردم و گفتیم پدرش این مسولیت سخت را به عهده میگیرد
خلاصه ویانا روی پای بابا جونیش نشسته بود و در جواب من که باهاش حرف میزدم لبخندهای شیرینش را تحویلم میداد که
........صدای گریه اش بلند شد![]()
![]()
![]()
خواستم بگیرمش بغلم که خانم پرستار سنگدل گفت اون یکی پاش را هم آماده کنید تا واکسن دومش را هم بزنم.واکسن بعدی را که زد دیگه این دخملک ما خیلی بیتابی کردولی زود بابا جونش بغلش کرد و کمی آرام شدو بعدش هم که اومد بغل من دیگه یادش رفت که چه بلایی سرش اومده بودبقول اون یکی خانم پرستاره که مهربونتر بود ..بچه ها این روزها را فراموش میکنند.ولی با این حال باید بگم دختر خوشگلم ویانای نازم ببخشید که مامان بابایی مجبور شدن گریه ات را در بیارن .آخه برای اینکه بتونی دختر سالم و سر حالی باشی همه این کارها لازمه و تو میدونی که من و بابا جون بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت داریم و برای به ثمر رسیدنت از هیچ کاری دریغ نداریم.![]()
دوستت داریم دختر گلم ![]()
خیلی دردم اومد ولی فکر کنم مامانم و بابا جونم بیشتر دردشون گرفت.![]()