19

وقتی بابا جونم مشغول مطالعه باشه و من دلم بخواد سوار کولش بشم

آی کیف داره بشینی اون بالا

18

سلام

دوتا عکس زیر منم و بابا جونم وقتی هم سن الان من بود دیگه شما

خودتون ببینید ما چقدر شبیه هم هستیم.

اینم عکس منه

به کسی نگید ها ولی من خوشگلترم مگه نه

تولد  چهار ماهگی

این ماهگرد تولدم مصادف با سالروز تولد مامان جونم بود .ما هم تصمیم گرفتیم تولدمونو با هم جشن بگیریم

tavallod

17

سلامی با بوی خوش بهار

امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه و اینجوری که بوش میاد همگی دوستام در این ایام مشغول دلبری بودن

چند وقتیه که این مامان خانم میخواهد تابلوی که از کف پای من در هفته پنجم تولدم درست کردن را به معرض دید همگان بذاره.آخه یکی نیست از این مامان خانم من بپرسه من راضیم یا نه منم مجبور میشم همش برم تو فکر شاید از برق چشام حرفامو بخونه

 

 

شما فهمیدین من چرا راضی نمیشم آخه بابا جون من همینجوری که به این تابلو نگاه میکنم قلقلکم میگیره

 

دیدین حق با من بود ولی پاهای خوشگلی دارم ها  به شرطی که وقتی نگاش میکنی بهش دست نزنی که خندم میگیره

 

مگه نگفتم دست نزن

 

تولد بابایی

سلام

یک خاطره میخوام براتون تعریف کنم در مورد تولد امسال بابایی

در اصل تولد بابایی یک هفته پیش بود یعنی روز اول فروردین ولی ار اونجایی که امسال اولین سالی بود که من هم میتونستم در مورد این مراسم نظر بدم با مامانی مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم بابا جونم را غافل گیر کنیم

سه هفته قبل از تولدش یه روز که بابایی سر کار بود مامانی یک سالن گرفت و همه مهمونها را تلفنی برای روز شنبه هفته بعدش دعوت کرد

مامانی جونم فرصت زیادی نداشت ولی برای این کارش خوشبختانه یک شریک جرم داشت خاله آذر جونم را میگم یکی از دوستهای دوره دبیرستان مامانی که اینجا همدیگر را پیدا کردند که میتونست روی کمکهاش حساب کنهتازه دختر عمه جونم هم ساینا جونم را میگم از جنوب اومده بود برای تعطیلات زمستونی پیش ما باشه و منو هم ببینه پیشون بود.

روز جمعه قبل از تولد بابایی تاساعت ۶ سر کار بودو مامانی منو گذاشت تا با ساینا جونم که ۱۱ سالشه بازی کنم و خودش مشغول تهیه غذا شد تازه وقتی من خوابیدم ساینا خانم هم به مامانم کمک کرد.ساعت ۵ مامانی خورشت قورمه سبزی را به اضافه مرغی که قرار بود فرداش با زرشک پلو خورده بشه راآماده کرد و گذاشت توی ماشین و رفتیم که این غذاها را بگذاریم خونه خاله آذر جونم و بعدش بریم دنبال بابایی که از سر کارش بیاریمش.بابایی جونم وقتی سوار ماشین شد اولین چیزی که پرسید این بود..ماشین چرا بو قورمه سبزی میده

خلاصه ما مجبور شدیم یکجوری حواسش را پرت کنیم تا به قورمه سبزی فکر نکنه

روز شنبه به بهانه اینکه دوستای مهدکودک آیناز دختر خاله آذر جونم را میگم که چهار سالشه میان خونشون و مامانی هم باید بره کمک خاله آذر از خونه زدیم بیرون و کمی خرید کریم و رفتیم خونه خاله آذر تا مامانی بقیه غذاها را درست کنه

راستی یادم رفت بگم یکی از دوستای بابایی به بهانه اینکه یک مهمونی گرفته توی همون سالن مثلا بابایی را با ما دعوت کرده بود و قرار بود بابایی بیاد خونه خاله آذر دنبال ما و همگی بریم مهمونی دوستش

کار ما کمی طول کشید چون هم باید غذاها را میبردیم و هم سالن را مرتب میکردیم برای همین به بابای خبر دادیم که خونه منتظرمون بمونه ولی وقتی رسیدیم بابایی خیلی وقت بود اومده بود و آماده منتظر ما بود تا با هم بریم در ضمن خیلی هم گرسنه بود ما هم که گفته بودیم غذا خوردیم برای همین بابایی تصمیم گرفت قبل از مهمونی بره مک دنالد و غذا بخوره مامانی بیچاره هم نمیتونست حرف بزنه چون دوست بابایی یادش رفته بود بگه غذا هم سرو میشه و هر چی مامانی گفت بریم از مغازه بغل همون سالن چیزی بگیره و بخوره قبول نکرد و پاشو کرد توی یک کفش  که باید مک دنالد بخوره

حالا از اونطرف بگم که هی عمو جون اینها که توی سالن بودن به مامانی اس.ام.اس میزدن که مهمونها اومدن زودتر بیاین و با این حالی که مهمونها گشنه منتظر ما بودن بابایی بی خبر از همه جا برای خودش

مک دنالد میخورد

خلاصه بلاخره رفتیم به طرف سالن و بعد از اینکه ماشین را پارک کردیم بابایی منو بغل کرد و وارد سالن شد

6ee7

 

533d

وقتی وارد سالن شدیم صدای آهنگ تولدت مبارک بلند شد و عمه و عمو جونم کیک به دست اومدن جلوی بابایی و حسابی غافلگیرش کردیم

4584 tavalod

و اینجوری شد که بابایی جونم حسابی شوکه شد

tavalodo

بابایی عزیزم تولدت مبارک

کیک بابایی هم سلیقه من و مامانم بود آخه این قشنگرین عکسی بود که با هم انداخته بودیم

tavalod

تولدت مبارک بابای خوبم

 

16

اگه فکر میکنین قند خونتون بالاست و یا نباید نمک بخورین این عکس منو نگاه نکنین  بعدا نگین نگفتما هر چی شد پای خودتون

 

من که گفته بودم

15

میگما تا حالا پای عروسکتون رو خوردین مزش بد نیست

ولی اگه نخورین بهتره

14

به به من چقدر نازم .نمیدونم چرا تا به حال خودمو با دقت ندیده بودم اینی که من میبینم شما هم میبینید وای خدا جونم من چه دلبر و نازم.

این هم عکس من کنار سفره هفت سین.یه عیدی دیگه از طرف من به شما