تولد چهار ماهگی
17
امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه و اینجوری که بوش میاد همگی دوستام در این ایام مشغول دلبری بودن![]()
چند وقتیه که این مامان خانم میخواهد تابلوی که از کف پای من در هفته پنجم تولدم درست کردن را به معرض دید همگان بذاره.آخه یکی نیست از این مامان خانم من بپرسه من راضیم یا نه
منم مجبور میشم همش برم تو فکر شاید از برق چشام حرفامو بخونه![]()
شما فهمیدین من چرا راضی نمیشم آخه بابا جون من همینجوری که به این تابلو نگاه میکنم قلقلکم میگیره
دیدین حق با من بود ولی پاهای خوشگلی دارم ها به شرطی که وقتی نگاش میکنی بهش دست نزنی که خندم میگیره![]()
مگه نگفتم دست نزن ![]()
تولد بابایی
یک خاطره میخوام براتون تعریف کنم در مورد تولد امسال بابایی![]()
در اصل تولد بابایی یک هفته پیش بود یعنی روز اول فروردین ولی ار اونجایی که امسال اولین سالی بود که من هم میتونستم در مورد این مراسم نظر بدم با مامانی مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم بابا جونم را غافل گیر کنیم![]()
سه هفته قبل از تولدش یه روز که بابایی سر کار بود مامانی یک سالن گرفت و همه مهمونها را تلفنی برای روز شنبه هفته بعدش دعوت کرد![]()
مامانی جونم فرصت زیادی نداشت ولی برای این کارش خوشبختانه یک شریک جرم داشت خاله آذر جونم را میگم یکی از دوستهای دوره دبیرستان مامانی که اینجا همدیگر را پیدا کردند که میتونست روی کمکهاش حساب کنه
تازه دختر عمه جونم هم ساینا جونم را میگم از جنوب اومده بود برای تعطیلات زمستونی پیش ما باشه و منو هم ببینه پیشون بود.
روز جمعه قبل از تولد
بابایی تاساعت ۶ سر کار بودو مامانی منو گذاشت تا با ساینا جونم که ۱۱ سالشه بازی کنم و خودش مشغول تهیه غذا شد تازه وقتی من خوابیدم ساینا خانم هم به مامانم کمک کرد.ساعت ۵ مامانی خورشت قورمه سبزی را به اضافه مرغی که قرار بود فرداش با زرشک پلو خورده بشه راآماده کرد و گذاشت توی ماشین و رفتیم که این غذاها را بگذاریم خونه خاله آذر جونم و بعدش بریم دنبال بابایی که از سر کارش بیاریمش.بابایی جونم وقتی سوار ماشین شد اولین چیزی که پرسید این بود..ماشین چرا بو قورمه سبزی میده![]()
خلاصه ما مجبور شدیم یکجوری حواسش را پرت کنیم تا به قورمه سبزی فکر نکنه![]()
روز شنبه به بهانه اینکه دوستای مهدکودک آیناز دختر خاله آذر جونم را میگم که چهار سالشه میان خونشون و مامانی هم باید بره کمک خاله آذر از خونه زدیم بیرون و کمی خرید کریم و رفتیم خونه خاله آذر تا مامانی بقیه غذاها را درست کنه![]()
راستی یادم رفت بگم یکی از دوستای بابایی به بهانه اینکه یک مهمونی گرفته توی همون سالن مثلا بابایی را با ما دعوت کرده بود و قرار بود بابایی بیاد خونه خاله آذر دنبال ما و همگی بریم مهمونی دوستش![]()
کار ما کمی طول کشید چون هم باید غذاها را میبردیم و هم سالن را مرتب میکردیم برای همین به بابای خبر دادیم که خونه منتظرمون بمونه ولی وقتی رسیدیم بابایی خیلی وقت بود اومده بود و آماده منتظر ما بود تا با هم بریم در ضمن خیلی هم گرسنه بود ما هم که گفته بودیم غذا خوردیم برای همین بابایی تصمیم گرفت قبل از مهمونی بره مک دنالد و غذا بخوره مامانی بیچاره هم نمیتونست حرف بزنه چون دوست بابایی یادش رفته بود بگه غذا هم سرو میشه و هر چی مامانی گفت بریم از مغازه بغل همون سالن چیزی بگیره و بخوره قبول نکرد و پاشو کرد توی یک کفش که باید مک دنالد بخوره![]()
حالا از اونطرف بگم که هی عمو جون اینها که توی سالن بودن به مامانی اس.ام.اس میزدن که مهمونها اومدن زودتر بیاین و با این حالی که مهمونها گشنه منتظر ما بودن بابایی بی خبر از همه جا برای خودش
مک دنالد میخورد![]()
خلاصه بلاخره رفتیم به طرف سالن و بعد از اینکه ماشین را پارک کردیم بابایی منو بغل کرد و وارد سالن شد![]()
وقتی وارد سالن شدیم صدای آهنگ تولدت مبارک بلند شد و عمه و عمو جونم کیک به دست اومدن جلوی بابایی و حسابی غافلگیرش کردیم![]()
و اینجوری شد که بابایی جونم حسابی شوکه شد![]()
بابایی عزیزم تولدت مبارک![]()
کیک بابایی هم سلیقه من و مامانم بود آخه این قشنگرین عکسی بود که با هم انداخته بودیم
تولدت مبارک بابای خوبم![]()



















