ماجرای تولد 7 ماهگیم
بازم من بعد از تقریبا ۱ هفته اومدم تقصیر منم نیست نویسنده این وبلاگ این هفته کلی سرش شلوغ بود
منم که دختر خوب حرفی نزدم تا خودش شرمنده بشه و بیاد زودی برام بنویسه![]()
بریم سر اصل مطلب چند روز قبل از شروع ۷ ماهگیم در یک اقدام شوک آور و البته خوشایند یعد از اینکه کلی
با خودم تمرین کردم که اول به کدومشون شوک را وارد کنم
خیلی خوشگل بابا جونیم را صدا کردم![]()
وقتی هنوز درگیر شوک وارده بودن زود گفتم ماما
حالا خودتون تصور کنید هر دوتاشون اول اینجوری شدن
بعدش هم اینجوری
بعدش اشک شوق اومد سراغشون
وخلاصه کلی خوش به حالشون شد![]()
برای تولد ۷ ماهگیم هم با مامان بزرگم و بابا و مامان جونم رفتیم استکهلم قابل توجه رژینا جونم ![]()
هوا خیلی خوب بود و منم خوشحال و کلی بهم خوش گذشت![]()
ولی تا یادم نرفته میخواستم به مامان و بابا های مهربون که این همه برای ما زحمت میکشن یک نکته را یاد آوری
کنم![]()
وقتی ما رو میبرین جاهای شلوغ و ما رو توی کالسکه میشونید با اعصاب ما بازی میکنید
میگید چه جوری الان براتون میگم
شده تا حالا خودتون را بگذارید به جای ما
نه نشده. شما اون بالا
کلی چیزهای قشنگ میبینید که گاها ما رو هم فراموش میکنید
ولی ما چی این پایین فقط و فقط
لنگ و پاچه (ای وای حرف زشت زدم) ببخشید فقط یکسری پا میبینیم که تند تند اینطرف و اونطرف میرن![]()
اونوقت وقتی ما بی تابی میکنیم هی از خودتون حرف در میارین و به ما تحویل میدین که چی شده عزیزم
گشنته
تشنته
خوابت میاد
بعدم هی تندو تند ما رو ماچ میکنید
بابا جون یک زحمت بکشید
ما رو از اون تو دربیارین و تا ما هم از مناظر اون بالا لذت ببریم![]()
آخه شما خودتون ببینید اون بالا چه خبره
از نکته آموزشی که بگذریم میریم سراغ تولدم .خونه دوست بابایی برام تولد گرفتن و منم برای اینکه جلوی مردم
باعث بشم مامان و بابا جونیم غرور کسب کنند بعد از کیک و تولد بازی شروع کردم ۴ دست و پا راه رفتن دیگه
خودتون میتونید بفهمید که چه احساسی بهشون دست داد![]()
اینم من با کیک تولد ۷ ماهگیم البته از تعجب این که یادشون نرفته تولده منو موهام کمی سیخ شدن![]()
این مسافرت ما کلی حرفهای دیگه هم داره که تو پست بعدی براتون مینویسم ماجراهای من و مامان بزرگ![]()
در آخر لازمه که روز مادر را به همه مامان های گل البته با کلی تاخیر تبریک بگم ![]()



















