ماجرای 8 ماهگی من
با پیامهای دلنشینتان روشنی آینده ای رنگین را به من نوید میدهید ![]()
بعد از یکهفته پر هیاهو برگشتم با یک عالمه عکس های خوشگل و خبرهای خوشگل تر...
هفته گذشته مصادف بود با ۸ ماهگی من و این یعنی دوباره تولد و تولد بازی ولی این دفعه من دوتا تولد
...داشتم و خیلی خوش به حالم شده بود جای همتون خالی
دقیقا روز تولد ۸ ماهگیم خاله ندا جون مامان آقا روبین اسپایدرمن زحمت کشیده بودن و برای
من درمنزل خودشون یک تولد خوشمزه گرفته بودن که من و روبین جونم کلی کیف کردین.
صبر کنین عجله نکنین همه عکساشو براتون میزارم
قبل از اینکه بریم مهمونیه تولد بازی مامانم منو فرستاد حمام تا برای تولدم آماد بشم خوب
بده آدم همینجوری حمام نرفته بره مهمونی دیگه
این من بودم تو حمام همش هم داشتم برای خودم آواز میخوندم که پیرهن آبیمو بپوشم
یا پیرهن سیامو خلاصه کلی درگیر بودم با خودم که دیدم مامان جونم برام لباس آماده کرده و
منم مثل همیشه به سلیقه اش احترام گذاشتم
آماده شدیم و رفتیم خونه روبین جونم و با روبین کلی توی حیاط بازی کردیم.
روبین بدو بیا ترک سه چرخه من سوار شو ببرم بگردونمت
اوا چرا نمیشه همش که نباید پسرها دخترا رو ببرن گردش
نشد این دفعه هم پسرها برنده شدن
باشه من میشینم عقب روبین جونم تو
بیا رانندگی کن در ضمن یادت نره من بستنی هم میخوام.
گردش رفتن که الکی نمیشه.
بعد از کلی بازی رفتیم تو که غذاهای خوشمزه ای که خاله ندا درست کرده بودن را بخوریم.
اینجا هم من دارم با حسرت به روبین که غذاشو خورده و داره بازی میکنه نگاه میکنم ![]()
آخه بسکه حواسم پرت میشه به بازی هنوز نتونستم بودم غذامو بخورم و اجازه نداشتم
برم بازی کنم
پس من دردمو به کی باید بگم
بلاخره منم غذامو تموم کردم و رفتم پیش روبین جونم که بازم خاله ندا زحمت کشیده بودن
و یک کیک خوشمزه برای من درست کرده بودن
اینم من و کیک تولد ۸ ماهگیم
....همه میگن موقع تولد هر آرزویی بکنیدبرآورده میشه منم داشتم از خدا میخواستم که
همه پدر و مادر های مهربون را برای ما بچه ها و ما بچه ها را هم برای پدر و مادر هامون حفظ کن ![]()
خدایا همه بچه های که به نوعی دارن مورد اذیت و آزاد قرار میگیرن نجاتشون بده ![]()
به همه فرشته های کوچیکت که برای این دنیا آمادشون میکنی پدر و مادری خوب عطا فرما![]()
به پدر و مادر ها توان و قدرت بده تا بتوانند ما را در محیطی امن پرورش بدن ![]()
خدا جونم
نه نمیگم اینو دیگه یواشکی از خدا خواستم
اینم جریان تولد ۸ ماهگی من .البته فرداش مامانم برای خودمون تو خونه یکبار دیگه تولد گرفت
که فقط قیلمش هست
حالا بریم سراغ کارهایی که تازه یاد گرفتم
یه چیزی تو دهنم پیدا کردم که اینفده خوشم میاد هی بیارمش بیرون ولی فکر کنم کار بدی باشه
بعدش هم در حال تهیه یک نقشه هستم برای حمله به کابینتهای آشپزخونه و کمدها
که بدون کوچکترین مشکلی اونجا را تصرف کنم.
همچنان در انتظار رویش دندانهایم لحظه شماری میکنم.
بازم از همتون ممنونم که به خونه من سر میزنین



























