34
به به من باز اومدم با یک عالمه خبرهای عشقولانه![]()
چند روز پیش عروسی دعوت داشتیم و باز من مونده بودم با یک سوال همیشگی![]()
بله درست حدس زدین مونده بودم چی بپوشم
وای وای من بزرگ بشم چی میشم![]()
خلاصه بعد از کلی جستجو بلاخره تصمیم گرفتم پیراهن صورتی خوشگلم را که مامان جونیم در نهایت سلیقه و
دقت برام خریده بود را بپوشم چه میشه کرد نمیتونم دلش را بشکونم باید فعلا به سلیقه ایشون احترام بذارم![]()
دیدین گفتم مامانم خیلی برام زحمت میکشه ...قبول کردین![]()
راستی من نفهمیدم این گلای خوشگل چرا تا منو دیدن غش کردن![]()
بعله اون شب هم مثل همیشه دلبری و از این حرفها![]()
راستی یک چیزی .......به نظرم مردم این دوره زمونه خیلی خوش سلیقه شدن چون همش منو نگاه میکردن
و البته خدا کنه منو با خوراکی اشتباه نگرفته باشن![]()
میگما منم کم بلا نیستم ها یواشکی خوب بلدم دید بزنم![]()
توی این عروسی یک اتاق خیلی خوشگلی بود و منم هوس کردم یواشکی برم توی اتاق ولی.......یک چیزی
کم بود![]()
![]()
![]()
![]()
کی میاد داماد من بشه![]()
![]()
کسی نبود باشه....نوبت منم میرسه
بعله میخواین از من دیگه
انوفت منم میرم گل بچینم![]()
بگذریم وقتی کسی پیدا نشه منم میخوابم تا اسب سفید و.....شاهزاده و..... این حرفها بیان به خوابم![]()
ممنونم که مثل همیشه به حرفهام گوش کردین![]()
![]()
![]()
پ.ن ...در اینجا لازمه که از مامان صباجونم برای کار قشنگی که انجام داده بودن تشکر کنم.![]()
![]()
ممنونم مامان صبا جونی![]()







